سریال شوالیه هفت پادشاهی | موشکافی افسانه‌ی فلوریانِ دلقک

شنبه 25 بهمن 1404 - 21:00
مطالعه 20 دقیقه
دانکنِ بلندقامت و فلوریانِ دلقک در سریال شوالیه هفت پادشاهی
فلوریانِ دلقک یکی از محبوب‌ترین قهرمانان اسطوره‌ای وستروس است. در این نوشته نشان می‌دهم که این شخصیت افسانه‌ای چه نقش مهمی در داستان دانک ایفا می‌کند.

در اپیزود دومِ «شوالیه‌ی هفت پادشاهی»، دیالوگی وجود دارد که نه یک‌بار، بلکه دو بار تکرار می‌شود: «همه‌ی مردها دلقکن و همه‌ی مردها شوالیه‌ن.» نخست آن را از زبانِ بازیگری می‌شنویم که در نمایش، نقشِ فلوریانِ دلقک را ایفا می‌کند؛ و بار دوم، تانسِل ــ دخترِ دورنیِ عروسک‌گردانی که دانک یک‌دل نه صد‌دل عاشقش شده ــ آن را خطاب به او می‌گوید. «فلوریانِ دلقک» یکی از قهرمانانِ افسانه‌ایِ مردمِ وستروس است که به خاطر دل‌باختگی‌اش به دوشیزه‌ای به نام جانکوئیل شهرت دارد. روایت عشقِ این دو، از مشهورترین قصه‌ها و ترانه‌های عامیانه‌ی گذشته‌ی دورِ این سرزمین است. در اپیزود دوم نیز گروهِ تئاترِ سیّارِ خانواده‌ی تانسل مشغول اجرای همین افسانه‌اند. اما این صحنه ــ و به‌ویژه آن دیالوگِ تکرارشونده ــ چیزی نیست که بتوان به‌سادگی از کنارش گذشت. این لحظه نقشی تماتیک و تعیین‌کننده در سفرِ شخصیِ دانک ایفا می‌کند و دریچه‌ای است به درونِ دست‌مایه‌های مضمونیِ نه‌تنها فصل اول، که کُلِ ماجراهای دانک و اِگ. آشنایی با افسانه‌ی فلوریان و جانکوئیل به ما امکان می‌دهد کشمکش‌های درونیِ دانک را دقیق‌تر ببینیم و معنای انتخاب‌هایش را روشن‌تر بفهمیم.

افسانه‌های مربوط به فلوریان از شوالیه‌ای سخن می‌گویند که بزرگ‌ترین پهلوانِ روزگارِ خود بود؛ مردی با شمشیری نامدار که آوازه‌ی دلاوری‌هایش در سراسر وستروس پیچیده بود. با‌این‌حال، شهرت او تنها به مهارتش در نبرد محدود نمی‌شد. گفته می‌شود فلوریان زرهی آهنین بر تن می‌کرد که با نقشِ «موتلی» آراسته شده بود؛ همان طرح لوزی‌وار یا شطرنجیِ رنگارنگی که معمولاً بر جامه‌ی دلقک‌ها و ملیجک‌ها می‌بینیم. پس، در وهله‌ی نخست، فلوریان با هویتِ متناقضش شناخته می‌شود. یعنی ظاهرش به‌جای آن‌که وقار، اُبهت و خشونتِ یک شوالیه‌ی کلاسیک را بازتاب دهد، یادآورِ مسخره‌بازها و بازیگرانِ دوره‌گرد است. اما یکی دیگر از ویژگی‌های شاخصِ فلوریان ــ یا یکی از وجوهِ اشتراکِ او با دانک ــ این است که او نیز فردی عادی از طبقه‌ی فرودست جامعه است، نه شوالیه‌ای نجیب‌زاده از خاندانی کله‌گنده و خوش‌نام. در کتاب‌های «نغمه» آمده است که ظاهرش ساده و معمولی است. همان‌طور که در نمایش عروسکی گفته می‌شود، او هم یک دلقکِ بزرگ است و هم یک شوالیه‌ی بزرگ. و درست همان‌طور که نمایشِ عروسکی نشان می‌دهد، هویت او به‌عنوان شوالیه‌ای که همزمان دلقک است ــ یا دلقکی که همزمان شوالیه است ــ چنان مفهوم عجیب و بی‌سابقه‌ای است که جانکوئیل را شوکه و شگفت‌زده می‌کند.

اما سؤال این است: فلوریان دقیقاً در چه زمینه‌ای دلقک‌بازی می‌کند یا خود را احمق جلوه می‌دهد؟ پاسخ، یک شخص است! آن شخصی که همیشه اُبژه‌ی خُل‌و‌چل‌بازی‌های اوست، جانکوئیل است. اولین‌بار داستانِ نحوه‌ی آشناییِ فلوریان و جانکوئیل را در فصلِ بیست‌و‌یکمِ کتابِ «طوفانِ شمشیرها» می‌خوانیم. در این فصل، جِیمی لنیستر همراه با بریین از تارث در مسیرشان به سمتِ باراندازِ پادشاه، از شهری به‌نام «مِیدن‌پول»، واقع در شرقِ سرزمین‌های رودخانه، عبور می‌کنند که محلِ فرمانرواییِ خاندانِ «موتون» است (نشانِ این خاندان یک ماهیِ سالمونِ قرمز است). این شهر در جریانِ «جنگ پنج پادشاه» بارها مورد حمله قرار گرفته و به غارت رفته است. بنابراین، در توصیفِ آن می‌خوانیم: «در میدن‌پول آنها ماهی سالمونِ قرمزِ لُرد موتون را دیدند که همچنان بر فرازِ قلعه‌اش روی تپه در اهتزاز بود، اما دیوارهای شهر رها شده بود و دروازه تخریب شده بود. و نیمی از خانه‌ها و مغازه‌ها سوخته یا غارت شده بود. جز چند سگِ ولگرد موجودِ زنده دیگری در آنجا ندیدند... استخرِ میانِ شهر، همان که شهر نامِ خود را از آن گرفته بود و طبقِ افسانه‌ها فلوریانِ دلقک برای اولین‌بار جانکوئیل را درحالِ حمام‌کردن با خواهرانش درونِ آن دیده بود، حالا چنان مملو از جنازه‌های درحالِ فساد بود که همانندِ سوپِ کدری به‌رنگِ سبز و خاکستری درآمده بود».  وقتی چشمِ جیمی به استخر می‌اُفتد، با مسخرگی زیرِ آواز می‌زند و شروع به خواندنِ آوازِ «شش دوشیزه در یک استخر» می‌کند که بریین به او می‌گوید ساکت شود.

فلوریانِ دلقک نماینده‌ی این تصورِ رُمانتیک از شوالیه به‌عنوانِ جنگجویی است که در سراسرِ سرزمین سفر می‌کند و عدالت و نظم را برقرار می‌کند. ازاین‌رو، فلوریان الهام‌بخشِ نسل‌های پی‌درپیِ کودکان بوده و آنها را به خیال‌پردازی درباره‌ی تبدیل شدن به شوالیه‌ای بزرگ و نجیب و یافتنِ عشقِ زیبایِ حقیقی‌شان در جایی دوردست دعوت کرده است

خلاصه این‌که، بعد از این‌که مِهرِ جانکوئیل به دلِ فلوریان می‌اُفتد، از آن به بعد، هر جا که جانکوئیل می‌رفت، هر مشکلی یا هیولایی که سر راهش قرار می‌گرفت، فلوریانِ دلقک، همیشه با شمشیر جادویی، و شکست‌ناپذیری‌اش حاضر می‌شد تا او را نجات دهد. یکی دیگر از چیزهایی که درباره‌ی افسانه‌های فلوریان و جانکوئیل باید بدانیم، در فصل شصتمِ کتاب «نبرد پادشاهان» یافت می‌شود که از زاویه‌ی دیدِ سانسا استارک روایت می‌شود. این یکی از همان فصل‌هایی است که «نبردِ بلک‌واتر»، حمله‌ی استنیس براتیون به باراندازِ پادشاه، را روایت می‌کند. سرسی لنیستر همراه با سایرِ زنانِ دربار در پناهگاه حضور دارند. در توصیفِ این صحنه می‌خوانیم: «بعد از این‌که میزِ غذا جمع شد، خواننده‌ای حاضر شد که فضایِ تالار را از موسیقیِ دلنشینِ چَنگ‌اش پُر کند. آوازِ جانکوئیل و فلوریان را خواند، از شاهزاده اِیمون، شوالیه‌ی اژدها و عشق‌اش به ملکه‌ی برادرش، از دَه هزار کشتیِ نایمریا خواند. آوازهای زیبایی بودند، اما مهیب غمناک بودند. خیلی از زن‌ها شروع به گریستن کردند و سانسا آبکی‌شدنِ چشم‌هایش را احساس کرد». نکته‌ای که از این متن می‌توان برداشت کرد این است که این آوازها هم لحنِ تراژیک و غمناک دارند و هم جنبه‌ای رمانتیک و قهرمانانه؛ همان‌قدر که مورد توجه دخترانی مثل سانسا قرار می‌گیرند، همان‌قدر نیز اشکشان را درمی‌آوَرند.

پس سؤالی که مطرح می‌شود این است که: در این داستان‌ها و ترانه‌ها دقیقاً چه اتفاقاتی رخ می‌دهد که آن‌ها را این‌قدر غم‌انگیز می‌کند؟ پاسخ مشخص نیست! بخشِ جالبِ قضیه این است که از آنجا که نامِ فلوریانِ دلقک بارها و بارها در طول کتاب‌های «نغمه» تکرار می‌شود، ممکن است تصور کنیم که محتوای این ترانه‌ها و جزئیاتِ زندگی او را می‌دانیم، اما این‌طور نیست. جرج آر. آر. مارتین عمداً از ارائه‌ِ جزئیات بیشتر درباره‌ی ماجراهای فلوریان و جانکوئیل خودداری کرده است. به‌نظر می‌رسد او از این طریق می‌خواهد نشان دهد که این داستان‌ها و ترانه‌ها به‌قدری شگفت‌انگیز و دلخراش‌اند که کلمات از توصیفشان عاجزند. به این ترتیب، تمرکز بر واکنشِ عاطفیِ کاراکترها نسبت به داستان‌ها، و قلقلک‌دادنِ تخیلِ خوانندگان است، نه بر محتوای واقعی آن‌ها. اما مهم‌تر این‌که، هدفِ مارتین از خودداری از پرداختن به جزئیات زندگی فلوریانِ دلقک، ارتقاء دادنِ او به جایگاه یک کهن‌الگو یا نمادِ الهام‌بخش است. بنابراین، آنچه درباره‌ی فلوریان اهمیت دارد دو نکته است: (۱) مخاطب اصلی داستان‌های او کودکان و نوجوانان‌اند و (۲) فلوریان در میان مردم وستروس به‌عنوان سمبلِ غایی و جاودانه‌ی یک شوالیه‌ی رُمانتیکِ شرافتمند شناخته می‌شود؛ همان‌طور که در دنیای واقعی، سوپرمن یا رستم نماد قدرتِ جسمانی مطلق‌ و جوانمردی‌اند.

فلوریانِ دلقک نماینده‌ی این تصورِ رُمانتیک از شوالیه به‌عنوانِ جنگجویی است که در سراسرِ سرزمین سفر می‌کند، عدالت و نظم را برقرار می‌کند و از بی‌گناهان محافظت می‌کند. ازاین‌رو، فلوریان الهام‌بخشِ نسل‌های پی‌درپیِ کودکان بوده و آنها را به خیال‌پردازی درباره‌ی تبدیل شدن به شوالیه‌ای بزرگ و نجیب و یافتنِ عشقِ زیبایِ حقیقی‌شان در جایی دوردست دعوت کرده است. فلوریان شخصیتی است که همیشه در برابر موانعِ به‌ظاهر غیرممکن قرار می‌گیرد، اما به‌نوعی موفق به پیروزی می‌شود ــ البته نه همیشه؛ چراکه اگر سرانجامِ فلوریان همواره پیروزمندانه بود، ترانه‌های او به‌عنوان آثاری تراژیک که اشکِ زنان را درمی‌آورد، توصیف نمی‌شدند. همچنین می‌دانیم که بیشترین علاقه به فلوریان از سوی جوانان است، چون مارتین اکثرِ ارجاعات به او را عمدتاً از زبانِ شخصیت‌های جوان در داستان‌هایش گنجانده است. اکثراً این شخصیت‌های جوان‌اند که در موقعیت‌های مختلف به فلوریانِ دلقک می‌اندیشند. این موضوع به‌طور ویژه‌ای درباره‌ی سانسا استارک صادق است. در آغازِ داستان، سانسا به‌عنوان دختری ساده‌لوح، سنتی و خیال‌پرداز تصویر شده است، که تصور می‌کند در یک قصه‌ی پریانی زندگی می‌کند، جایی که شوالیه‌های قهرمان در دشت‌ها و دهکده‌ها پرسه می‌زنند و کارهای نیک انجام می‌دهند. جایی که جمعی از فلوریان‌ها وجود دارند تا نادرستی‌های جهان را اصلاح کنند؛ شوالیه‌هایی راستین که بی‌اعتنا به بهایی که باید بپردازند یا خطری که در کمین‌شان است، همواره جانبِ امرِ درست را می‌گیرند. همان شوالیه‌ی زره‌پوشِ درخشان که از دلِ افسانه‌ها بیرون می‌آید تا دوشیزه‌های نجیب‌زاده‌ای چون او را از چنگ تبهکاران و اژدهایان نجات دهند.

درواقع، سانسا فلوریانِ دلقکِ منحصربه‌فرد خودش را در قالبِ شخصیتی به نام سِر دانتوس هولارد دارد. اگر یادتان باشد، سِر دانتوس همان دلقک-شوالیه‌ی دائم‌الخمر‌ در دربارِ پادشاه جافری است که لیتل‌فینگر او را مأمور می‌کند تا سانسا را مخفیانه از باراندازِ پادشاه فراری بدهد. سِر دانتوس آخرین عضوِ خاندانِ منقرض‌شده‌ی هولارد است که با قصدِ شرکت در مسابقه‌ی نیزه‌بازی که به مناسبتِ روزِ تولدِ جافری برگزار می‌شد، در محلِ مبارزه حاضر می‌شود. بااین‌حال، دانتوس چنان مست است که جز زرهِ سینه و کلاه‌خود چیزی بر تن ندارد و نیمه‌برهنه در برابرِ نگاهِ تماشاگران ظاهر می‌شود. او دنبالِ اسبش نرفت و درخواستِ شراب کرد. جافری که این رفتار را توهینی شخصی برداشت کرد، دستور داد دانتوس را با غرق‌کردن در بشکه‌ای پُر از شراب اعدام کنند. بااین‌حال، التماس‌های سانسا جان او را نجات داد و دانتوس از شوالیه‌گری خلع شد و به دلقکِ دربار تبدیل شد. در کتاب، وقتی سانسا متوجه می‌شود که دانتوس قصد دارد که او را از باراندازِ پادشاه فراری بدهد، او را «فلوریانِ من» خطاب می‌کند.

ابتدا سانسا در واکنشِ به قصدِ دانتوس می‌گوید: «به خدایان دعا کردم که یه شوالیه برای نجاتم بیاد. دعا کردم و دعا کردم. چرا یه دلقکِ پیرِ مست را برام فرستادن؟» دانتوس جواب می‌دهد: «من لایقِ شوالیه‌بودن هستم، البته می‌دونم عجیبه، اما... همه‌ی این سال‌ها که شوالیه بودم، واقعاً یه دلقک بودم، حالا که دلقکم به‌نظرم... به‌نظرم لیاقتِ شوالیه‌بودن در وجودم هست، بانوی گرامی. بالاتر از همه‌چیز به خاطرِ شما... وقارِ شما، شهامتِ شما. شما منو نجات دادید، نه فقط از جافری، بلکه از دستِ خودم. ترانه‌سراها می‌گن که زمانی دلقکی بود که برترین شوالیه‌ها شد... بانوی گرامی، من فلوریانِ شما می‌شم». کمی جلوتر، در توصیفِ صحنه‌ای که سانسا پس از دیدار با دانتوس دارد به اتاقش بازمی‌گردد در توصیفِ افکارش می‌خوانیم: «خونه، قراره منو به خونه ببره، ازم محافظت می‌کنه، فلوریانِ من. ترانه‌های فلوریان و جانکوئیل از محبوب‌ترین‌های او بودند. فلوریان نیز بی‌ریا بود، هرچند این همه پیر نبود».

بااین‌حال، تجربه‌ی بی‌رحمی و بی‌عدالتی وستروس راهی است برای شکستن رویاهای ایده‌آلیستی مردمش. سانسا این مسئله را به‌شدت احساس می‌کند؛ پس از این‌که ند استارک، پدرش، به‌ ناحق اعدام می‌شود، شوالیه‌های بی‌همتا و بزرگِ محافظِ پادشاه به فرمانِ پادشاهِ جافری، او را کتک می‌زنند و شکنجه می‌کنند. بزرگسالان و کسانی که خارج از زندگیِ محافظت‌شده‌ی نجیب‌زادگان زندگی می‌کنند، خیلی سریع درمی‌یابند که هیچ فلوریانِ دلقکی نخواهد آمد تا آن‌ها را نجات دهد. نه‌تنها قهرمانان با مرگ‌های احمقانه جان می‌دهند، بلکه برای بقا در این دنیا باید خودخواه و نیرنگ‌باز بود. اما نکته‌ی جالب درباره‌ی داستان‌های فلوریانِ دلقک این است که اگرچه او به‌عنوانِ شوالیه‌ای ایده‌آل تصویر می‌شود، واقعیت این است که او نمی‌توانسته شوالیه باشد. اجازه بدهید توضیح بدهم: مفهومِ شوالیه‌گری و سلحشوری از ابتدا جزئی از فرهنگ، رسوم و آیینِ وستروس نبود؛ حدود شش هزار سال قبل، این مفهوم، همراه با مذهبِ هفت، برای اولین‌بار در نتیجه‌ی هجومِ قومِ اَندال‌، از آنسوی دریای باریک به وستروس آوَرده شد. نخستین انسان‌ها، مانند خاندان استارک، هیچ مفهومی از شوالیه نداشتند و حتی تا امروز هنوز برخی از خاندان‌های برجسته‌‌ای که منشاءشان به نخستین انسان‌ها بازمی‌گردد، از گرفتنِ لقبِ شوالیه امتناع می‌کنند، چون این کار را به معنای رویگردانی از خدایان قدیمیِ جنگل می‌دانند.

بااین‌حال، در کتابِ «جهانِ یخ و آتش»، پاراگرافی وجود دارد که تصورِ شوالیه‌گری به‌عنوان مفهومی که در فرهنگِ اَندال‌ها ریشه دارد، را نقض می‌کند. اجازه بدهید در ابتدا این پاراگراف را بخوانیم: «طی قرن‌های طولانی که نخستین انسان‌ها با قدرت بر وستروس حکمرانی می‌کردند، پادشاهان کوچکِ بی‌شماری در سرزمین رودخانه ظهور و سقوط کردند. تاریخِ آنان که با افسانه و ترانه درهم‌ آمیخته و تزئین‌ شده، اغلب فراموش شده است، البته جز نامِ چند پادشاه و قهرمانِ اسطوره‌ای که اقدام‌هاشان بر سنگ‌هایِ باران‌خورده‌ی ویرانه‌ها ثبت شده. از همین روی، درحالی‌که آوازخوانانْ ما را به داستان‌های رنگارنگِ آرتوسِ قدرتمند، فلوریانِ دلقک، جکِ نُه‌انگشتی، شارا ملکه‌ی ساحره‌ها و پادشاه‌ی سبزِ دریاچه‌ی چشمِ خدا مهمان می‌کنند، اما موجودیتِ این اشخاص از نظرِ مُحققان جدی باید مورد تفحص قرار گیرد». براساس این متن، با یک تناقض روبه‌رو هستیم: همان‌طور که پیش‌تر گفتم، فلوریانِ دلقک در میان مردم وستروس به‌عنوان نماد شوالیه‌گری شناخته می‌شود. بخش تناقض‌آمیز ماجرا این است که ازیک‌سو، می‌دانیم مفهوم شوالیه‌گری همراه با اَندال‌ها به وستروس وارد شده است، اما از سوی دیگر، قدمتِ افسانه‌های فلوریانِ دلقک به پیش از هجوم اَندال‌ها بازمی‌گردد و کتاب «تاریخ یخ و آتش» از او به‌عنوان یکی از قهرمانانِ اسطوره‌ایِ نخستین انسان‌ها نام می‌بَرد. چگونه می‌توان این تناقص را رفع کرد؟

در تاریخِ وستروس، دوره‌ای وجود دارد که به «عصرِ قهرمانان» مشهور است؛ دوره‌ای پیش از ورودِ اَندال‌ها به وستروس که نامِ خود را از مردان و زنانِ اسطوره‌ای گرفته است که بسیاری از خاندان‌های اشرافی، ریشه‌هایِ خانواده‌ای خود را به آنها نسبت می‌دهند؛ هرچند برای تاریخ‌نگاران تشخیصِ مرزِ میانِ واقعیت و افسانه در‌این‌باره دشوار است. شخصیت‌هایی مثل برنِ معمار، که خاندان استارک را بنیان گذاشت، و بناهایی مثل دیوار یا قلعه‌ی استورمزاِند (مقرِ خاندانِ براتیون) را ساخت؛ یا لَنِ زیرک، کسی که گفته می‌شود تنها با تکیه بر هوش و زیرکی‌اش، قلعه‌ی کسترلی‌‌راک را از خاندانِ کسترلی فریب‌کارانه تصاحب کرد. خاندان لنیستر نیز تبار خود را به لَن می‌رساند. یا حتی قهرمانِ اژدهاکُشی به‌نامِ سِروینِ سپر آینه‌ای که اتفاقاً نمایشِ عروسکیِ او را در اپیزودِ اولِ «شوالیه‌ی هفت پادشاهی» دیدیم. خلاصه این‌که، هر چیزِ بسیار کهن یا اعجاب‌انگیزی که در وستروس وجود دارد، اگر به‌اندازه‌ی کافی قدمت داشته باشد، افسانه‌ای دارد که خاستگاهش را به عصرِ قهرمانان پیوند می‌زند. سعی دارم این نکته را روشن کنم که حک‌شدنِ نام فلوریان بر آن سنگ‌ها به ما می‌گوید که گرچه او در فرهنگِ شوالیه‌گریِ اَندال‌ها جایگاهی کلیدی دارد، اما در اصل، شخصیتی برخاسته از تاریخِ ژرفِ نخستین انسان‌هاست. درواقع، بسیار مُحتمل است که این شخصیت به‌مرورِ زمان توسطِ اَندال‌ها مصادره شده و جزئیاتی که امروز از داستان‌های او می‌شناسیم ــ مانندِ شوالیه‌بودنش یا زرهِ رنگارنگِ دلقک‌‌گونه‌اش ــ بعدها توسطِ اَندال‌ها به این افسانه افزوده شده باشد.

همچنین، این را هم می‌دانیم که این برداشت از فلوریان ــ که اغلب به‌عنوان افسانه‌ای کودکانه و خیال‌پردازانه برای بچه‌هایی که رؤیای جهانی بهتر را در سر می‌پرورانند دیده می‌شود ــ احتمالاً در فرهنگِ نخستین انسان‌ها کاملاً متفاوت بوده است. برای مثال، شهر میدن‌پول و خاندان موتون، فلوریان را شخصیتی مضحک یا صرفاً مناسب کودکان نمی‌دانستند، بلکه او را قهرمانی قابل‌احترام می‌شمردند. احترامی تا آن حد که، همان‌طور که استارک‌ها عادت دارند نام «برنِ معمار» را بر فرزندانشان بگذارند و در میانِ این خاندان زنجیره‌ای بی‌پایان از نام «برندون» وجود دارد، در میانِ پادشاهان و لُردهای خاندانِ موتون نیز نام «فلوریان» بارها تکرار شده است؛ از جمله فلوریانِ پنجم، مشهور به «دلیر»، که در تلاش برای دفعِ تهاجمِ اَندال‌ها جان باخت. اینجا باید تأکید کرد که «فلوریانِ پنجم» یعنی این اسم به‌قدری محبوب بوده که او پنجمین پادشاهی بوده که فلوریان نام داشته. این مثال‌ها به‌روشنی نشان می‌دهد که برای نخستین انسان‌ها و مردمِ سرزمینِ رودخانه، فلوریان نمادی کاملاً مثبت بوده است؛ نامی شایسته‌ی پادشاهان، نه چیزی شرم‌آور برای شاهزادگان ــ آن‌گونه که شاید در وستروسِ متأخر چنین تلقی شود. این تصور که فلوریان صرفاً شخصیتی کودکانه و افسانه‌ای است که نباید چندان جدی گرفته شود، بیش از هر چیز حاصلِ قرائتی مُدرن از داستان اوست.

به‌نظر می‌رسد اکنون زمان مناسبی است که بپرسیم این روایت‌ها واقعاً چه معنایی دارند و چرا چنین اهمیتی یافته‌اند. چرا در میان تمام چهره‌های عصر قهرمانان، این فلوریان است که هنوز داستانش برای کودکان روایت می‌شود و همچنان به‌عنوان قهرمانی بی‌ریا و تراژیک، به‌عنوانِ الگویی برای رؤیاپردازی، پیش چشمشان قرار می‌گیرد. این مسئله چند دلیل دارد. نخست، ظاهر و برداشتِ عمومی از اوست. برخلاف شوالیه‌های افسانه‌ایِ خوش‌چهره و بلندآوازه‌ای چون سر آرتور دِین معروف به «شمشیرِ صبح»، یا شاهزاده اِیمون معروف به «شوالیه‌ی اژدها»، فلوریان هیچ شباهتی به تصویرِ کلاسیکِ یک قهرمان نجیب‌زاده ندارد. او نه از خاندان بزرگی است و نه لُردی بلندمرتبه؛ بلکه فردی عادی است که شهرتش نه از تبار قدرتمندش، بلکه از مهارتش و استواری قلبش سرچشمه می‌گیرد. افزون‌براین، او خوش‌قیافه هم نیست؛ ظاهرش را ساده و معمولی توصیف می‌کنند. در‌حالی‌که شوالیه‌های بزرگِ قلمرو با زره‌های باشکوه، نشان‌های پُرزرق‌و‌برق و رنگ‌های خانوادگی‌شان همچون طاووس‌ها جلوه‌فروشی می‌کنند، زرهِ فلوریان ــ با آن نقش و نگارِ مُضحک ــ بیشتر خنده‌دار به نظر می‌رسد تا باعظمت.

افسانه‌ی فلوریان با توانمندسازیِ فرودستان و ضعیفانِ وستروس، نشان می‌دهد که افتخار، شکوه و سلحشوری در انحصارِ قدرتمندان نیست، بلکه هرکسی می‌تواند در زمان‌های نیاز به او شبیه شود

این ویژگی‌ها سرنخ مهمی به ما می‌دهند درباره‌ی این‌که چرا شهرت فلوریان تا هزاران سال بعد هم دوام آورده است. چون او قهرمانی الهام‌بخش برای فرودستان و حاشیه‌نشینانِ وستروس است؛ و در جهانی که زیرِ یوغِ فئودالیسم و سلطه‌ی پادشاهان و لُردها اداره می‌شود، شمار این فرودستان و دهقانان کم نیست. برای بسیاری از کودکان این قلمرو، امید چندانی وجود ندارد که روزی به شخصیتی اثرگذار بدل شوند. سرنوشتشان همان لحظه‌ی تولد رقم خورده است ــ وقتی که نه «شیری از لنیستر» زاده شدند و نه «استارکی از وینترفل». تقدیرشان این است که در همان شهرها، همان کوچه‌ها و همان گودال‌هایی که در آن چشم به جهان گشوده‌اند، زندگی کنند، جان بکَنند و بمیرند. هیچ امیدی به این‌که یک فرد بتواند نسبت به جایگاه اقتصادی–اجتماعی‌ای که در آن به دنیا آمده، به موقعیتی بالاتر برسد، وجود ندارد؛ هیچ افقی فراتر از زیستنِ خاموش و بی‌ادعا وجود ندارد، با این آرزو که از جنگ‌های لُردهای بزرگ در امان بمانند. همان‌طور که جورا مورمونت به دنریس تارگرین گفت: «مردم عادی برای باران دعا می‌کنند، برای فرزندانی سالم و برای تابستانی که هرگز پایان نگیرد.» و افزود: «برای آن‌ها مهم نیست لردهای بزرگ مشغول چه بازی تاج‌وتختی هستند، مادامی که آنها را به حالِ خودشان رها کنند».

فلوریان اما استثنای این قاعده است. او امکانِ دیگری را پیش می‌کشد؛ این امیدِ تسکین‌بخش را که اگرچه سرنوشت با تولدی اشرافی و بختی بلند یاریت نکرده، اما اگر استوار، متعهد و شریف باشی و حقیقتاً دلِ یک شوالیه را در سینه داشته باشی، می‌توانی بر تقدیر غلبه کنی و به یک اسطوره بدل شوی. او قهرمانی دست‌یافتنی است؛ قهرمانی که ریشه در مردم عادی دارد، نه در کاخ‌ها یا پرورشگاه‌های پرزرق‌وبرقِ اشرافی. قهرمانی که با توانمندسازیِ فرودستان و ضعیفانِ وستروس، نشان می‌دهد که افتخار، شکوه و سلحشوری در انحصارِ قدرتمندان نیست، بلکه هرکسی می‌تواند در زمان‌های نیاز به او شبیه شود. این ویژگی تنها مربوط به دهقانان نیست. شخصیت‌هایی که در کتاب‌ها فلوریانِ دلقک را می‌ستایند، بسیار گویا هستند: جان اسنو، بریین از تارث، سِر دانتوس هولارد، سانسا استارک و دانکِ بلندقامت. وجهِ اشتراکِ همه‌ی این شخصیت‌ها این است که خود را در جایگاه بازنده یا حداقل کم‌بخت می‌بینند. برای مثال، رابطه‌ی وسواس‌گونه‌ی جان اسنو با حرامزادگی‌اش و این‌که چگونه او را از برابر شدن با برادران و خواهرانِ ناتنی‌اش بازمی‌دارد، باعث می‌شود فلوریان قهرمانی طبیعی برای او باشد. همین وضعیت برای بریین از تارث هم صدق می‌کند؛ او اغلب توسط اشراف‌زادگانِ هم‌رده‌اش به دلیل ظاهرش، و علاقه‌اش به شوالیه‌گری که مطابق با کلیشه‌ها و انتظاراتِ عقب‌مانده‌‌ی جامعه از زنان نیست، مسخره می‌شود. سِر دانتوس هولارد، دلقکِ دربارِ جافری، که تمام خانواده‌اش به‌دستِ پادشاهِ دیوانه قتل‌عام شده بودند، نیز نمونه‌ای دیگر است.

دلیل دانک برای ستایشِ فلوریان هم واضح است. او اساساً از فلوریان به‌عنوان الگو و سرمشقی برای آنچه می‌خواهد در مسابقاتِ اَشفورد انجام دهد، استفاده می‌کند. دانک قصد دارد قدرت بازوها و استواری قلبش را نشان دهد تا بتواند راه خود را به جمعِ شوالیه‌ها باز کند، حتی اگر این کار او را از نگاهِ دیگران شبیه یک ابله جلوه دهد. فلوریان و جانکوئیل در وستروس به‌عنوانِ قدیسانِ حامیِ ستمدیدگان، فراموش‌شدگان و به‌حاشیه‌رانده‌شدگان شناخته می‌شوند. در جامعه‌ای فئودالی که قوانینش چنان علیه غیراشراف‌زادگان است که انگیزه‌ی جاه‌طلبی را از بدو تولد در آنها می‌کُشد، و در جامعه‌ای که رشدِ اجتماعی-اقتصادی برای دهقانان تقریباً غیرممکن جلوه می‌کند ــ به‌طوری که هرکسی برای تغییر سرنوشتش تلاش کند، به‌خاطر ساده‌لوحی‌اش مسخره می‌شود ــ الگوی فلوریان و جانکوئیل امیدبخش است: اگر ندای قلبت را دنبال کنی، شجاع باشی و با چالش‌ها روبه‌رو شوی، می‌توانی به اهدافِ بلندپروازانه‌ی خود برسی، هرچقدر هم به خاطرِ این کار ساده‌لوح یا احمق به نظر برسی.

دیگر ویژگیِ فلوریان ماهیتِ او به‌عنوانِ شوالیه‌ای در زرهی با نقش و نگارِ رنگارنگِ دلقک‌هاست. تأثیر دلقک‌بودن فلوریان تنها به تصویر او به‌عنوان قهرمانی مردمی و بی‌ریا محدود نمی‌شود؛ اهمیتِ دیگر آن در نقشِ دلقک‌ها در جامعه‌ی درباری نهفته است: کسانی که بزرگان را دست می‌اندازند، شوخی می‌کنند و حقایقی را درباره‌ی اربابانشان بر زبان می‌آورند که ممکن است کمی ناخوشایند باشد. ایده‌ای وجود دارد معروف به «امتیازِ دلقک»؛ یعنی دلقک‌ها مُجازند کارهایی انجام دهند و حرف‌هایی بزنند که هیچ‌کس دیگری حق گفتنش را ندارد، حتی در حضور پادشاهان و لُردها. دلقک‌بودنشان بهشان اجازه می‌دهد بدونِ این‌که سرشان را از دست بدهند، ضعف‌ها و نواقص لُردها و شوالیه‌ها را آشکار کنند، حتی وقتی دیگران جرأتِ بیان آن را ندارند. این ویژگی همان چیزی است که اهمیت نقش فلوریان به‌عنوان دلقک را نشان می‌دهد. در جامعه‌ی اشرافی وستروس، لُردها یکدیگر و پسرانشان را شوالیه می‌کنند و ادعا می‌کنند که شوالیه‌ای هستند که به سوگندهای خود برای حمایت از بی‌گناهان و ضعیفان وفادارند. اما بسیاری از آن‌ها در عمل چنین نیستند؛ نمونه‌ی بارز آن گرگور کلیگین معروف به «کوه»، آدمکشِ مخوفِ تایوین لنیستر، است. برای این افراد، عنوانِ شوالیه‌گری بیشتر جنبه‌ی نمایشی و فضیلت‌نمایانه دارد تا تعهدِ واقعی؛ چیزی شبیه به یک نشانِ افتخار که اعتبار اجتماعی‌شان را افزایش می‌دهد، نه نشانه‌ای از اخلاق‌مداری، شرافتمندی، فداکاری و ازخودگذشتگی.

با وجود این‌که فلوریان دلقکی ساده و رنگارنگ است، از طبقه‌ای عادی برخاسته و نه خوش‌قیافه است و نه آموزش‌های دربار را دیده، اما در‌عین‌حال واقعی‌ترین و برجسته‌ترین شوالیه در تاریخ به شمار می‌رود. او حتی برای مدتی دلِ دوشیزه‌ جانکوئیل را به‌عنوان عشق واقعی‌اش به‌دست می‌آورد. وجود فلوریان، این شوالیه‌ی واقعی، در حقیقت طعنه‌ای است به آن شوالیه‌های ظاهراً بزرگ که از یک سو ادعای جوانمردی می‌کنند و به هفت خدای خود سوگند می‌خورند که عادل باشند و از بی‌گناهان محافظت کنند، و از سوی دیگر، در چشم‌به‌هم‌زدنی به فرمان لُردها و پادشاهان، بی‌گناهان را به قتل می‌رسانند. فلوریان با نشان دادنِ این‌که برای پایبندی واقعی به سوگند شوالیه‌گری نیازی به خانواده‌ای اشرافی، زرهی گران‌قیمت، کلاه‌خودِ پرزرق‌وبرق یا آموزش شمشیربازی نزد بهترین استادان نیست، واقعیتِ پوچ و توخالیِ شوالیه‌های قُلابی را برمَلا می‌سازد و ثابت می‌کند که شرافت واقعی از مقام و ثروت نشأت نمی‌گیرد. همین وضعیت درباره‌ی خودِ اشراف نیز صادق است؛ آن‌ها در چارچوب قراردادهای فئودالی با رعایای خود موظفند حکمرانانی عادل باشند و در ازای پرداخت مالیات، از مردم در خانه‌ها و زمین‌هایشان محافظت کنند. با‌این‌حال، اغلب رعایا به چشم منابعی مادون‌حیوان دیده می‌شوند که باید تا آخرین قطره از آن‌ها سوءاستفاده کرد و لیاقتِ توجه واقعی را ندارند.

در جامعه‌ی وستروس، اشراف و شوالیه‌ها می‌توانند تقریباً هر کاری که دلشان بخواهد با رعایا انجام دهند و به‌ندرت پاسخ‌گوی اعمالشان باشند. اما فلوریان با شمشیر جادویی‌اش نشان می‌دهد که این بزرگان واقعاً استثنایی نیستند؛ آن‌ها صرفاً خوش‌شانس متولد شده‌اند و اغلب دروغ‌گو و بی‌رحم‌اند و به‌ندرت به ایده‌آل‌هایی که مدعی آن‌اند، پایبند می‌مانند. بدین‌ترتیب، فلوریان برجسته‌‌ترین نمونه‌ی یک شوالیه‌ی بوته‌نشین یا سرگردان است. فلوریان درست مثل سایرِ شوالیه‌های بوته‌نشین ارباب یا فرمانروایی ندارد که بهش جواب پَس بدهد؛ آزاد است به هرجا که می‌خواهد سفر کند، به ماجراجویی بپردازد، با هیولاها و تبهکاران مبارزه کند، زیرِ نورِ ستارگان بخوابد و در طولِ گشت‌و‌گذارهایش، هم خل‌و‌چل‌بازی دربیاورد و هم مورد تمسخر قرار بگیرد. همین ویژگی است که باعث شده نمایش عروسکیِ فلوریانِ دلقک هم در داستانِ کوتاه «شوالیه‌ی بوته‌نشین» و هم در سریال «شوالیه‌ی هفت پادشاهی» گنجانده شود. جرج آر. آر. مارتین معمولاً از اساطیر و افسانه‌های قدیمیِ جهانش برای شخصیت‌پردازی و توسعه‌ی مضامینِ داستان‌هایش بهره‌برداری می‌کند.

برای مثال، در کتابِ «ضیافتی برای کلاغ‌ها»، متوجه می‌شویم که یکی از قهرمانانِ افسانه‌ایِ محبوبِ بریین از تارث، شوالیه‌ای به نام «سِر گالادون از مورن» است. در توصیفِ او آمده است که سِر گالادون به‌عنوان شوالیه‌ای کامل شناخته می‌شود که دلاوری‌اش چنان عظیم بود که خودِ شخصِ «دوشیزه» (یکی از صورت‌های خدای هفت) به او دل بَست. او برای نشان دادن عشق خود، شمشیری جادویی به نام «دوستدارِ عدالت» به گالادون هدیه داد. داستان شخصیِ بریین به‌خوبی با داستان سِر گالادون هم‌راستاست و حتی نام شمشیر او، «دوستدارِ عدالت»، به خوبیِ شمشیرِ والریاییِ بریین را که «عهدنگهدار» نام دارد، تداعی می‌کند. در توصیفِ افکارِ بریین می‌خوانیم: «در کودکی، پرستارش گوشِ او را پُر کرده بود از قصه‌ی دلاوری‌ها. او را با بَزمِ شاهکارهای نجیبانه‌ی گالادون از مورن، فلوریانِ دلقک، شاهزاده اِیمون شوالیه‌ی اژدها و دیگر قهرمانان بُرده بود. هرکدامشان شمشیرِ مشهوری داشتند، و بی‌تردید عهدنگهدار به این گروه تعلق داشت، حتی اگر خودِ او این‌چنین نبود». این موضوع درباره‌ی رابطه‌ی دانک با سروینِ سپر آینه‌ای که قبلاً در نقدِ سریال درباره‌اش نوشته بودم نیز صادق است.

اما برگردیم به فلوریان؛ دانک و استادش، سِر آرلان از پنی‌تری، نمونه‌های زنده و حاضروآماده‌ی فلوریان هستند، چه در نوع پوشش و چه در سبک زندگی‌شان. این موضوع بهتر از هر جای دیگری در فلش‌بکِ افتتاحیه‌ی اپیزود سوم دیده می‌شود. در این سکانس، سِر آرلان با روحیه‌ای دلقک‌مآبانه – به معنای مثبت کلمه – به تصویر کشیده می‌شود؛ مردی آزاد و بی‌تکلف که از قیدوبندها و جاه‌طلبی‌های خودخواهانه‌ی مرسومِ شوالیه‌ها رهاست. او مسافری است که از قلعه‌ای به قلعه‌ی دیگر سفر می‌کند، در مسیر آوازهای بامزه و طنزآلود می‌خواند، آلتِ مردانه‌اش را که به‌طرز اغراق‌آمیزی بزرگ است به نمایش می‌گذارد، جز پناه گرفتن زیر درختان برای در امان ماندن از باران چیز دیگری ندارد و تلاش می‌کند ارزش‌های واقعی شوالیه‌گری را به دانک منتقل کند. همچنین، اگرچه سِر آرلان و دانک زره‌ای شبیه لباس دلقک‌ها نمی‌پوشند، اما لباسشان به همان اندازه با پوششِ مرسوم شوالیه‌ها تفاوت دارد. در دو اپیزود اول، این نکته بارها به دانک یادآوری می‌شود: مسئول برگزاری مسابقات او را بیشتر شبیه یک «دهقان» می‌داند، دو زن فاحشه او را نسخه‌ای غم‌انگیز و بیچاره از شوالیه‌های معمولی توصیف می‌کنند، و شاهزاده اِریون تارگرین او را به اشتباه مسئول اصطبل می‌پندارد. حتی اِگ در اولین دیدارشان اشاره می‌کند که دانک شبیهِ شوالیه‌ها نیست، تنها به این دلیل که برای نگه‌داشتنِ غلاف شمشیرش به جای کمربند از طناب استفاده می‌کند.

این تشابهات نشان می‌دهند که میراثِ فلوریان در ظاهر، رفتار و ایده‌آل‌های شوالیه‌ای مثلِ دانک همچنان زنده و ادامه‌دار است. حتی اگر فلوریان هرگز چیزی بیش از یک افسانه نبوده باشد و شخصی با این نام واقعاً در تاریخ زیست نکرده باشد، روایتِ او چنان نیروی الهام‌بخشی داشته که توانسته است در جهانِ واقع، نمونه‌ای عینی از خویش بیافریند. در پایانِ اپیزود سوم، وقتی دانک می‌بیند که شاهزاده اِریون به عروسک‌گردان‌ها حمله می‌کند، به این جُرم که نمایشِ آنها کُشته‌شدنِ اژدها را نشان می‌دهد، دانک خشمگینانه به شاهزاده حمله می‌کند و او را زیر مُشت و لگد می‌گیرد. در این لحظه می‌توان دید که دانک به‌طور سمبلیک همزمان نقشِ فلوریان و سِروینِ سپر آینه‌ای را ایفا می‌کند: با شجاعت مقابلِ یک اژدهای ترسناک می‌ایستد و با کتک‌زدنِ یکی از اعضای خاندانِ سلطنتی، مرتکبِ عملی دلقک‌مآبانه یا ابلهانه می‌شود. مداخله در اُمور اشراف‌زادگان تنها به‌خاطر محافظت از ضعیفان، آن‌چنان احمقانه به نظر می‌رسد که اکثریت حتی تصورش را هم نمی‌توانند بکنند. اما دقیقاً همین رفتار دلقک‌مآبانه‌ی دانک است که توجهِ همه‌‌ی مردم را به آن شوالیه‌های شیک، خوش‌قیافه و ظاهراً شرافتمند جلب می‌کند، که در مواجهه با چنین موقعیت‌هایی دست روی دست می‌گذارند، و بهشان یادآوری می‌کند که هیچ‌کدام از اینها الزاماً نشانه‌ی جوانمردی نیستند.

دلقک‌بودن و حماقتِ دانک نه نقطه‌ضعف، بلکه بزرگ‌ترین سلاح و برتری‌اش است. او عملاً هیچ شانسی برای پیروزی در مسابقات ندارد؛ درواقع تنها یک شکست تا ورشکستگیِ کامل فاصله دارد. بااین‌حال، با دل‌و‌جرأتی که از نگاهِ دیگران حماقت محض به‌نظر می‌رسد، تصمیم می‌گیرد به‌جای انتخاب راه‌های امن‌تر و منطقی‌تر، شانس خود را برای افتخارآفرینی بیازماید. همچنین، صداقتِ دانک و باورش به عدالت باعث می‌شود تا در نگاهِ دیگران ساده‌لوح و احمق به‌نظر برسد. بااین‌حال، همین ویژگی‌ها هستند که افرادِ مختلف را یکی پس از دیگری به سمت او جذب می‌کنند: اِگ، مسئول برگزاری مسابقات، شاهزاده بیلور تارگرین، لایونل براتیون، پیتِ آهنگر، زنان فاحشه، ریموند فاسووِی، و مهم‌تر از همه، حمایت و محبتِ مردمِ فرودست. همه در دانک چیزی می‌بینند که در دیگر مبارزان نمی‌بینند: شوالیه‌ای که سوگندهایش را به یاد می‌آورد و بهشان عمل می‌کند.

با همه‌ی اینها، مهم است به یاد داشته باشیم که هرچند فلوریان یک قهرمان است، ترانه‌های او ترانه‌هایی غم‌انگیزند که حتی زنان نجیب‌زاده را به گریه می‌اندازند. دانک ممکن است در واقع تجسمِ دوباره‌ی فلوریان باشد، اما این الزاماً به این معنی نیست که آینده‌ی او بی‌خطر خواهد بود. ایستادگی در برابرِ قدرت‌های مستبد و ستمگر، در اغلبِ موارد، پیامدهایی تلخ به‌همراه دارد. هرچند وفاداری به سوگندِ شوالیه‌گری از منظرِ اخلاقی کنشی درست و موجه است، اما این درستی هرگز هم‌معنای بی‌هزینه‌بودن نیست، وگرنه همه قهرمان می‌بودند. ناگفته نماند که جهان «نغمه‌ی یخ و آتش» درباره‌ی کشمکش و شکافِ میانِ افسانه و واقعیت است. نقطه‌ای که سرگذشتِ دانک از افسانه‌ی فلوریان فاصله می‌گیرد، همین‌جاست: او برخلافِ فلوریان در به‌دست‌آوردنِ جانکوئیلِ خود ناکام می‌ماند. بااین‌حال، عشقش به تانسل به‌کلی محو نمی‌شود؛ بلکه این عشق در قالبِ نقاشیِ تانسل روی سپرِ دانک تثبیت شده و ماندگار می‌شود. دختر و خاطره‌ی او به‌طور سمبلیک به همراهِ همیشگی ماجراجویی‌های شوالیه‌ی عاشق‌پیشه‌ی ما بدل می‌شود.